X
تبلیغات
شعر امام حسن مجتبی علیه السلام - یوسف رحیمی
شعر یوسف رحیمی برای شهادت امام حسن مجتبی(ع)

هر نگاهت شکيب مي بارد

چشم هايت خلاصه‌ی صبر است

همه‌ی عمر پر تلاطم تو

لحظه لحظه حماسه‌ی صبر است

 

نقش انگشترت حکايت داشت*

عزّتت را کسي نمي فهمد

چه غمي جانگداز تر از اين

ساحتت را کسي نمي فهمد

 

چشم بارانی ات پریشان از

ظلمت سرد اين کوير شده

چقدر اين قبيله بي دردند

چشم هايت چقدر پير شده

 

باز از آسمان روشن عشق

ماجراي هبوط معنا شد

صلح و ... تنهائي ات رقم مي خورد

غربت اين سکوت معنا شد

 

نور حق را چه زود مي پوشاند

سايه هاي کبود بد عهدي

که به چشمان روشنت آقا

مي رود باز دود بد عهدي

 

چشم هاي تو پر شفق گشته

ابرواني پر از گره داري

لشکر تو عجب وفادارند

بين محراب هم زره داري

 

آسمان هم به گريه افتاده

همنوا با صداي زخمي تو

در مدائن هنوز شعله ور است

غربت کربلاي زخمي تو

 

چقدر چشم هاي يارانت

عشق و دلداگي نثارت کرد!

دست بيعت شکن ترين مردم

خيمه ات را چه زود غارت کرد

 

مي کشد دست هاي بي رحمي

آخر از زير پات سجاده

بين محراب عجب غريبانه

آسمان روي خاک افتاده

 

حضرت آسمان! چهل سال است

جهل اين قوم خسته ات کرده

خون شده قلبت از زميني ها

بي وفايي شکسته ات کرده

 

حاجت تو روا شده ديگر

شب اندوه رو به پايان است

ولي از داغ اين غريبستان

چشم هايت هنوز گريان است

 

لحظه هاي وداع جاري بود

شعله‌ی غربت و مروري سرخ

چه گريزي به کربلا مي زد

از دل لحظه ها عبوري سرخ:

 

هيچ روزي شبيه روز تو نيست

تير و شمشير و تيغ و سر نيزه

به تن تو دخيل مي بندند

نيزه در نيزه ، نيزه در نيزه

* نقش انگشتر حضرت: العزةُ لله


 

نوشته شده توسط وحیده افضلی در پنجشنبه بیست و نهم دی 1390 ساعت 18:24 موضوع یوسف رحیمی | لینک ثابت

چند رباعی از یوسف رحیمی برای میلاد امام حسن مجتبی(ع)

امشب که فرشتگان سخن می گویند

گویا سخن از زبان من می گویند

ذکر لبشان شنیدنی تر شده است

در ارض و سما حسن حسن می گویند

*

خاک قدمش شمیم جنت دارد

در هر نفسش عطر اجابت دارد

اعجاز محمدی ست در چشمانش

از بس که به جد خود شباهت دارد

 *

ای زمزمه صبح و نسیم ادرکنی

آئینه رحمان و رحیم ادرکنی

ای در کرم و سخاوت و آقایی

بی خاتمه ، ایها الکریم ادرکنی

*

مانند علی لحن فصیحی داری

در چهره خود نور ملیحی داری

آقا حرم الله شده دلهامان

در هر دل بی تاب ضریحی داری


 

نوشته شده توسط وحیده افضلی در سه شنبه بیست و پنجم مرداد 1390 ساعت 15:50 موضوع میلاد | لینک ثابت

شعر یوسف رحیمی برای امام حسن مجتبی(ع)

ای وسعت بهاری بی انتهای سبز
مرد غریب شهر ولی آشنای سبز


 

روح اجابت است به دست تو بسکه داشت
باغ دعای هر شب تو ربنای سبز


هر شب مدینه بوی خدا داشت تا سحر
از عطر هر تلاوت تو با صدای سبز


سرسبزی بهشت خدا چیست ؟ رشته ای
از بالهای آبیتان آن عبای سبز


از لطف اشکهای سحر غنچه داده است
در دامن قنوت شبم این دعای سبز


کی می شود که سایه کند بر مزار تو
یک گنبد طلا ئی و گلدسته های سبز


آن وقت تا قیام قیامت به لطفتان
داریم در بقیع تو یک کربلای سبز


یا می شود دلم گل و خشت حریم تو
یا می شود کبوتر تو ، یا کریم تو


***

 

تو سرو قامتی تو سراپا ملاحتی
آقا تو حسن مطلقی و بی نهایتی


خاک زمین که عطر حضور تو را گرفت
از یاد رفت قصة یوسف به راحتی


ایوب که پیمبر صبر و رضا شده
از لطف توست دارد اگرحلم وطاقتی


بی شک و شبهه دست توسل  زده  مسیح
بر دامنت اگر شده صاحب کرامتی


یاد پیامبر به خدا زنده می شود
وقتی که گرم ذکر و دعا و عبادتی


حتماً برای خواهش دست نیازمند
دست تو داشت پاسخ سبز اجابتی


وقتی میان معرکه شمشیر می کشی
تنها تویی که مرد نبرد و رشادتی


با تیغ ذوالفقار که در دستهای توست
بر پا شده به عرصة میدان قیامتی


بر دوش سید الشهدا بود رایتت
عباس بود آینه دار شجا عتت


***

 

خورشید آسمانی ماه خدا حسن
همسایة قدیمی دنیای ما حسن


پرواز بالهای خیالی فهم ما
کی می رسد به اوج مقام شما حسن


روشن ترین تجسم آیات و سوره ها
یاسین و قدر و کوثری و هل أتی حسن


صفین شاهد تو شور و حماسه ات
شیر دلیر بیشة شیر خدا حسن


الله اکبر تو بلند است وقت رزم
آیات فتح روز نبردی تو یا حسن


صلح شکوهمند تو هرگز نداشته
چیزی کم از قیامت کرب و بلا حسن


صلحت حماسه بود نه سازش که اینچنین
شد سربلند پرچم اسلام راستین


***

 

در خانة تو غیر کرامت مقیم نیست
اینجا به غیر دست تو دستی رحیم نیست


تو سفره دار هر شب شهر مدینه ای
جز تو کسی که لایق لفظ کریم نیست


از بسکه داشت دست شما روح عاطفه
شد باورم که کودکی اینجا یتیم نیست


جز سر زدن به خانة دلخستگان شهر
کاری برای هر سحرت ای نسیم نیست


اینجا که نیست گنبد و گلدسته ای بگو
جایی برای پر زدن یا کریم نیست


داغ ضریح و مرقد خاکیت ای غریب
امروزی است غربت عهد قدیم نیست


با این همه غریبی و دلتنگی ات بگو
جایی برای اینکه فدایت شویم نیست ؟


گل داشت باغ شانة تو از سخاوتت
آقا زبانزد همه می شد کرامتت


***

 

اینگونه در تجلی خورشید وار تو
گم می شود ستارة دل در مدار تو


روشن شده است وسعت هفت آسمان عشق
از آفتاب روشن شمع مزار تو


بوی بهشت، عطر پر و بال جبرئیل
می آورد نسیم سحر از دیار تو


دلهای ما زمینی و ناقابلند پس
یک آسمان درود الهی نثار تو


هر شب به یاد قبر تو پر می زند دلم
تا خلوت سحرگه آئینه زار تو


تا که شبی بیائی و بالی بیاوری
ماندیم مات و غمزده چشم انتظار تو


بالی که آشنای تو باشد ابوتراب !
یا وقف صحن خاکی و پر از غبار تو


بالی که سمت تربت تو وا کنیم و بعد
باشیم تا همیشه فقط در کنار تو


با عطر یاس تربت تو گریه می کنیم
آنجا فقط به غربت تو گریه می کنیم


***

 

چشمی که در مصیبتتان تر نمی شود
شایستة شفاعت حیدر نمی شود


چشم همیشه ابریتان یک دلیل داشت
هر ماتمی که ماتم مادر نمی شود


مرهم به زخمهای دل پر شراره ات
جز خاک چادر و پر معجر نمی شود


یک عمر خون دل بخورد هم کسی دگر
والله از تو پاره جگر تر نمی شود


یک طشت لخته های جگر  پاره های دل
از این که حال و روز تو بهتر نمی شود


یک چیز خواستی تو از این قوم پر فریب
گفتند نه کنار پیمبر نمی شود


گل کرد بر جنازة تو زخم سرخ تیر
هرگز گلی شبیه تو پرپر نمی شود


پر شد مدینه از تب داغ غمت ولی
با کربلا و کوفه برابر نمی شود


زینب کنار نیزه کشید آه سرد و گفت
سالار من که یک تن بی سر نمی شود


دیگر تمام قامت زینب خمیده بود
از بسکه روی نیزه سر لاله دیده بود


 

 

 


 

نوشته شده توسط وحیده افضلی در جمعه هشتم بهمن 1389 ساعت 13:8 موضوع یوسف رحیمی | لینک ثابت